نجم الدين الكبرى ( مترجم : محمد باقر ساعدى خراسانى )
142
فوائح الجمال وفواتح الجلال ( فارسى )
عاشق و عشق باقى نمىماند بلكه عاشق همان عشق است پس از اين عشق در معشوق فنا مىشود . كنيزك معشوق در دهكده واقع در ساحل درياى نيل مصر دل به كنيزكى بستم و بند الفت از همه چيز گسستم چند روزى را به هواى او از خوردن و آشاميدن دست كشيدم كمكم آتش عشق وى در درون من زبانه مىكشيد چنانچه هرگاه نفس مىكشيدم آتش از دهان من بيرون مىآمد و هر بار كه من نفس كشيدم آسمانيها در برابر هر نفسم آتشى از درون خويش شعلهور مىساختند و اين معنى ايجاب مىكرد كه آتش دهان من و آتش دهان آنها با يكديگر برابرى مىكردند چنانچه ميانه من و آسمان حايل مىگرديد و و اين پيش آمد همچنان ادامه داشت تا نمىدانستم چه كسى در آنجا است و اين دو آتش از كجا بهم پيوستهاند در آن حال دانستم شاهد من در آسمان است . بدايات عشق نهايات محبت بدايات عشق است به همين جهت است كه هرگاه محبت به سرحد كمال برسد حالات مختلف عشق بوجود مىآيد اكنون بايد گفت محبت ويژه دل و عشق مخصوص به روح است و